وبلاگ سایت طلاکار

وبلاگ سایت طلاکار

وبلاگ سایت طلاکار

وبلاگ سایت طلاکار

وبلاگ سایت طلاکار

وبلاگ سایت طلاکار

بایگانی
آخرین مطالب

لازم نیست حتما گلوی کسی را بفشاریم تا بمیرد،
یا چاقو را فرو کنیم توی قلبش،
لازم نیست مقتولی باشد،
لازم نیست حق نفس کشیدن را سلب کنیم از کسی تا اسممان را بگذارند قاتل...
یک وقت هایی،
با یک حرف هایی،با یک رفتارهایی،با یک نگاه هایی،
یکی را جوری میکشیم،احساس کسی را جوری فلج میکنیم
که از هزار دست به خون آلوده شدن هم بدتر است،
از هزار بار یک نفر را کشتن هم بدتر است...
حواستان باشد،مبادا کاری کنید کسی را محکوم به زندگی بدون هیچ احساسی کنید،
ما در برابر تمام انسان هایی که نقشی تو زندگیمان دارند مسئولیم،
در برابر قلب ترک خورده اشان،
در برابر بغض توی گلو مانده اشان
در برابر تنها تر شدنشان...

آدم های مرده همان آدم هایی هستند که نه میخندند نه اشکی میریزند! همان هایی هستند که نه نگاهی دست و بالشان را میلرزاند نه صدایی دلشان را. همان هایی که چشم هایشان به خاکستری ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۷ ، ۱۹:۴۱
مینا کرمی
از یک‌جایی به بعد هم دیگه آدم سخت میشه. دلش میخواد مهربون باشه باور کنه اما یاد روزایی می افته که مهربون بوده باور کرده. بوی تند حماقت میزنه زیر بینیش. نمیشه که مثل سابق ...


از یک‌جایی به بعد هم دیگه آدم سخت میشه. دلش میخواد مهربون باشه باور کنه اما یاد روزایی می افته که مهربون بوده باور کرده. بوی تند حماقت میزنه زیر بینیش. نمیشه که مثل سابق بشه، میخواد که همه رو با یه چوب نزنه اما میزنه، میزنه که نخوره...
از یک‌جایی به بعد یعنی درست از جایی که آدم دلش زخم میشه زبونش تلخ میشه.. شایدم واسه آدم احساساتی از یک جایی به بعد باید اینجوری بشه، نشه که نمیشه، نمیشه که یکی یه عمر توو جاده خواب و خیال تخته گاز بره.
یک جا باید یک واقعیت سد راهش بشه، سرش بخوره به سنگ، خواب از سرش بپره، سخت بشه، منطقی بشه، آدم بشه..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۷ ، ۱۹:۲۱
مینا کرمی

سلام من واقعا با اتمام بلاگ آقای محمدی واقعا ناراحت شدم آخه چرا وقتی میشه مشکل یا سو تفاهمی را مودبانه حل کرد دست به توهین واهانت بزنیم واقعا آقای محمدی با بلاگی که داشتند کمک بزرگی به مخاطبانشون میکردند و به نظر من این کار اصلا درست نبود من از آقای محمدی  میخوام که ببخشند و به  کارشون ادامه بدن واقعا حیفه .ما منتظریم که برگردید آقای محمدی.من به شخصه از بلاگتون خوشم میاد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۷ ، ۱۹:۱۷
مینا کرمی


دیدی وقتی بچه ها با موبایل بازی می‌کنن یا سرگرم یکی از وسایل آدم بزرگان؛ میخوایم ازشون بگیریم میگیم هاپو برد ! دیگه نیست!!! بعد شروع میکنیم به بازی کردن باهاشون و سرشونو گرم بقیه ...

دیدی وقتی بچه ها با موبایل بازی می‌کنن یا سرگرم یکی از وسایل آدم بزرگان؛ میخوایم ازشون بگیریم میگیم هاپو برد !
دیگه نیست!!!
بعد شروع میکنیم به بازی کردن باهاشون و سرشونو گرم بقیه وسیله ها میکنیم اونام بازی می کنن و لذت میبرن ولی درست لحظه ای که یه نفس راحت میکشیم از اینکه بچه ها اون وسیله رو فراموش کردن یهو دست از بازی میکشن و میزنن زیر گریه و بهونه گیری!
یا حتی ممکنه بلند بشن و دورو اطرافو بگردن تا شاید گم شدشونو پیدا کنند.
این روزا من و قلبمم مشغول چنین بازی هستیم.
بعد تو سرشو با خیلی چیزا گرم کردم
خیلی جاها بردمش
با خیلی ها آشناش کردم
ولی اون هر بار وقتی دیگه باورم شده بود که فراموشت کرده، به مظلومیت بچه های سه ساله سرشو آورد بالا با مردمک هایی که از غم دودو می‌زدن نگام کرد و با دستای لرزونش دستم و گرفت و برگردوندم کنار جای خالیت
جایی که هیچ اثری جز نبودنت از تو نبود !
و این بازی حالا حالاها ادامه داره...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۹
مینا کرمی


می‌دانی رفیق، من و تو قلبمان درد می‌کند، رها شده‌ایم، درمانده، مثل توله گرگی که مادرش را در فصل شکار با تیر زده‌اند؛ تنها مانده‌ایم. نه می‌توانیم حرف‌هایمان را با فراغ بال بزنیم، نه می‌توانیم نگه داریم در دل‌های زخم خورده‌مان و نگذاریم که از لای ترک‌ها بیرون بریزند. ما مجبور شدیم که از دور تماشا کنیم، از دور غصه بخوریم، از دور درد بکشیم. این زمستان برای ما خیلی بیشتر از سه ماه طول کشید، خیلی بیشتر از سه سال... ما دلمان خوش به نسیم بهار بود ولی فقط سوزِ سرد زمستان نصیبمان شد. کسی نیامد هیزم بگذارد پشت کلبه‌مان که از سرما یخ نزنیم، کسی تبر دستمان نداد که هیزم جمع کنیم، فقط آمدند کل درخت‌های اطراف را قطع کردند و ما ماندیم و یک کلبه‌ی بی‌هیزم که در سرمای استخوان‌سوز مثل بید می‌لرزید و محتاج گرمای یک چوب کبریت بود، یک چوب کبریت... نه توانستیم با تنهایی اخت بگیریم، نه دلمان به آدم‌های قلابی شاد شد، نه توانستیم آدم‌های واقعی گذشته را فراموش کنیم. ما دل‌هایمان مثل پنگوئن‌ها بود، یک‌نفر را می‌خواستیم و تاابد در انتظار همان یک‌نفر نشستیم، حتی اگر آن یک‌نفر برای ما نبود و مدت‌ها پیش رفته بود. من و تو رفیق، من و تو روی این پل عریض و بلند که انتهایش معلوم نیست و مه گرفته، مدام به پشت سر نگاه می‌کنیم و از خودمان می‌پرسیم که کجا هستند آن‌ها که باید باشند؟ چرا این پل تمام نمی‌شود؟ و هزارتا چرای بی‌پاسخ دیگر که فقط بیشتر ذهنمان را به پریدن درون دره سوق می‌دهد.
ولی می‌دانی، یکی از این شب‌هایِ مثلِ هر شب که من و تو هر دو بی‌خوابی می‌کشیم و بغض قورت می‌دهیم، آخر طلوع دل‌انگیز آفتابش غم‌هایمان را می‌شوید. هیچ زمستانی تا ابد دوام ندارد، هیچ شبی همیشه شب نیست، هیچ توله گرگی تا ابد توله نیست، هیچ پلی تا بی‌نهایت ادامه ندارد. حرف‌هامان دیر یا زود گوشِ شنوا پیدا می‌کنند، همدردهایی از جنسِ خودمان، همسفرهایی که کوله‌هایشان بوی صمیمت می‌دهد و صفا. آن‌وقت است که به استقبال بهار می‌رویم درحالی که خورشید از دوردست ابرهای تیره را کنار می‌زند و پرتوهای سرخ و طلایی‌اش را می‌اندازد روی کوهستان‌های یخ زده‌ی احساساتمان. آن‌وقت است که یک غریبه برایمان هیزم می‌آورد، دوباره گرم می‌شویم، دوباره امیدوار، دوباره عاشق. آن‌وقت است که شده‌ایم گرگی بالغ و قدرتمند که تنهایی‌اش را نه از روی ناچاری، بلکه از روی باورِ به خود در آغوش کشیده است و از هیچ‌چیز نمی‌ترسد. آن‌وقت است که سیاهی ناامیدی رنگ می‌بازد و سفیدی‌ها پدیدار می‌شوند، امید در ناامیدی، سفیدی در سیاهی، روز در شب.

عکس و تصویر می‌دانی رفیق، من و تو قلبمان درد می‌کند، رها شده‌ایم، درمانده، مثل توله گرگی که ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۸
مینا کرمی


آدم‌ها غیرقابل پیش بینی‌اند!
همانی که فکرش را نمیکردی
روزی برود
آخرَش جایی میانِ جان کندن‌هایت رهایت میکند و میرود...
و همانی که رفت و خیال بازگشت نداشت روزی برمیگردد.
همانجایی که به هر جان کندنی بود فراموشـــش کرده‌ بودی.
باز میگردد و زندگیَت را پر از دلهره‌ی عشق میکند...
آدمها غافل گیرت میکنند
با رفتارهایشان با حرفهایشان...
آنجایی که چشم میبیندَد بر روی چشمهایت که روزی زندگی‌اش بودند
و
آنجایی که میان مردم در آغوشـــت میگیرد و در گوشـــت "دوستت دارم" را زمزمه میکند.
آدم‌ها را نمیتـــوانی حدس بزنی...
نمیتوانی پیش‌بینی‌شان کنی!
غافلگیرت میکنند...
درست همانجایی که فکر میکردی پیش‌ بینی کرده‌ای تمام وجـودشان را...!

عکس و تصویر آدم‌ها غیرقابل پیش بینی‌اند! همانی که فکرش را نمیکردی روزی برود آخرَش جایی میانِ جان ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۶
مینا کرمی

تولد واژه ای است در پی معنا شدن
مفهومی است در تب و تاب رسیدن
تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن
شانه ای ست برای جستجوی خویش
تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه
برای چند لحظه با هم خندیدن
برای خرید یک شاخه گل
برای جاری شدن یک قطره اشک
و کشیدن آهی از سر دلتنگی
تولد علامتی است پر معنا در سر رسید زندگی ما
گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن یا سرودن یک شعر
تولد گاه بهانه ای ست برای فریاد بودن
رهایی از پیله تنهایی
و اندکی به دنبال خود گشتن
تولد مفهومی ست ناپیوسته در زندگی امروز ما
و تولد بهانه ای ست برای نوشتن یک متن با دستان من
برای تشکر از خوبانی که مهرشان ماندنی ست...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۵
مینا کرمی

یکی از قشنگ ترین و در عین حال دلهره آورترین صحنه‌های غدیر، آنجاست که پیامبر فرمود به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. فکر کن، بعدِ یک مسیر طولانی رسیده‌ای به جایی که امیدی برای گذشتن نیست و توانی برای بازگشتن. تشنه‌ای و دلتنگ، گرسنه‌ای و دلتنگ، خسته‌ای و دلتنگ.

بعد یکی فریاد بکشد به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. آن وقت چشم باز کنی و همه رفته ها را ببینی که دارند، برمی‌گردند. عشق رفته، رفیق رفته، بابای رفته، مامان رفته. اصلن هر رفته‌ای که خیال بازگشت نداشته را ببینی که دارد می‌آید. و یک آن بفهمی که دیگر نه تشنگی مانده و نه دلتنگی، نه گرسنگی مانده و نه دلتنگی، نه خستگی مانده و نه دلتنگی.

و عجیب نیست که خود تنهایش، خودِ نه زاده شده و نه زاییده اش، دست هایش را به دور خودش می پیچید و احدیتش را این گونه دلداری می دهد که «انا لله و انا الیه راجعون.»؟ که همه رفته‌هایی که از من بوده اند، باز می‌گردند و وعده دیدار نزدیک است؟ که من نه تشنه می شوم و نه گرسنه و نه خسته. ولی دلتنگ. ولی دلتنگ...

این روزهای عجیب-که جای قلب، سنگ در سینه ها می تپد و آغوش ها، خالی از هندسه دلدارند- باید که پیامبری از کوچه ما رد شود و با صدای داوودی اش بانگ سر دهد: «به هر کسی که رفته، بگویید برگردد.» که غدیر نه در گذشته ای دور، که هر روز است.

عکس و تصویر یکی از قشنگ ترین و در عین حال دلهره آورترین صحنه‌های غدیر، آنجاست که پیامبر ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۵
مینا کرمی


ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ
ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻭ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ .
ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻫـــﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﺴﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﻭﺭ ﮐﻨﺪ ، ﺗﺎ
ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﺩ ، ﺭﺩ ﺷﻮﺩ ...
ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﺩ ، ﺑﻪ ﻋﮑﺴﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ ،
ﺩﻋﺎ ﮐﻨﺪ ، ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ ...
ﺍﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻘﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﻮﺭﻣﺎﻝ ﮐﻮﺭﻣﺎﻝ ﺭﻭﯼ
ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ، ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﻭ ﭘﻞ ﻫﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﻔﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ ﻭ ....
ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺑﮑﺸﺪ ؟
ﺁﻩ ﺑﮑﺸﺪ ؟
ﺩﺭﺩ ﺑﮑﺸﺪ ؟
ﺿﺠﻪ ﺑﺰﻧﺪ ؟
ﺍﺷـــﮏ ﺑﺮﯾﺰﺩ . . .!!!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۳
مینا کرمی


خدا نکند یک روز دلت گرفته باشد
خدا نکند دلت گرفته و زیر گلویت بغض باشد و نخواهی اشک هایت سرازیر شوند...
هی بخواهی سرت را گرم کنی
،یک سری به کوچه علی چپ بزنی بغضت نترکد
عالم و آدم دست در دست هم میدهند تا حالت را بدتر کنند
اصلا تمام کائنات آسمان،ابر و مه و خورشید و فلک همکاری میکنند تا دست در گلویت کنند و آن بغض لعنتی را آنقدر فشار دهند تا بترکد..
خدا نکند دلت گرفته باشد
میبینی آسمانی که ده سال است خشک بوده،پا به پایت میبارد...
خدا نکند دلت گرفته باشد و کسی را نداشته باشی سرت را روی سینه اش بگذاری و بباری...
خدا نکند بغض کنی و بی کس باشی‌‌‌...
خدا نکند دلت بگیرد و همدم نداشته باشی....

عکس و تصویر خدا نکند یک روز دلت گرفته باشد خدا نکند دلت گرفته و زیر گلویت بغض ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۷ ، ۰۸:۲۳
مینا کرمی